تبليغاتX
ريزش هوای سرد

ريزش هوای سرد

دور از تو مانده‌ام و هیچ رباب رگ بریده‌ای راز این همه بغض را بر لبان خاموشم نمی‌داند

 

بهشت در جهنم

 

خيال می‌كردم،

دست‌هایم پرهيزگار می‌مانند.

و نگاهم،

              مبرّا ...

و زندگی‌ام،

            خالی از حادثه‌ی گناه!

...

چه رویاهایی بود و گذشت ...

اینک،

محال است به بهشت قانع شوم!

وقتی،

جهنم تو دوست‌داشتنی‌تر است ...

...

و به گاهِ قیامت،

تنها از پُلی خواهم گذشت،

که تو با دست‌هایت ساخته‌ای،

و مرا می‌رساند به پیکرت

که سخت خواستنی‌ست ....

 

پی.‌نوشت)؛ خیالی نیست، اگر کسی نباشد! تو همیشه هستی؛ مخاطب رویایی!!!

 

+  یکشنبه 1387/04/30     | 

 

 

شب ‌است،

يكي از شب‌هاي تابستان  

يكي از شب‌هاي ملتهبِ پُر مهتاب 

بي صداي زوزه‌ي سگ 

تنها يك سكوتِ فراگيرِ بزرگ  

و سايه‌هايي كه در شب خانه دارند 

هنگامه‌اي است در دلم 

خاكستري راه راه

با رگه‌‌هايي كه ميل دارد

به سبزهاي بهاريِ روشن

وقتي، جاده‌هاي لامكانِ زمين

يكي مي‌شوند به مقصدِ تو

تو كه خوب مي‌داني

زندگي سراسر گورستان است

بدونِ خيالِ بي‌كرانِ دست‌هايت ...

و من نيز انگار شبحي تاريك

كه سرگردانِ كوچه‌هاي دنياست ...

تو  امّا، هفتادِ معجزه‌ي آبي

در پَس‌پُشتِ چشمهايت داري

و هزار رسالتِ مرطوبِ سرخ

در دانه دانه‌ي بوسه‌هايت ...

 

 

 

* هفتم از ماه چهارم در سال يك‌هزار و سيصدِ همش دوري ...

 

 

+  شنبه 1387/04/08     | 

 

گيج مي‌شوم

با وسوسه‌هايي كه

هم غرابتِ رؤيا را دارند

و هم شدّتِ كابوس!

 

پي.‌نوشت )؛ اصلش، جمله‌اي است كه درباره‌ي فيلمي توضيح مي‌دهد و مي‌گويد:" اين فيلم يك دنياي گيج‌كننده و وسوسه‌كننده ايجاد مي‌كند كه غرابت و شدّت يك رؤيا را دارد."

 

+  چهارشنبه 1387/03/29     | 

 

 

لحنِ شيرينِ موسيقي

نور صميمي شمع

عطر نرم عود

تعاليم بودا

.

.

.

تو

با اينها

آرام مي‌گيري

من

     با  

         تو

 

 

+  چهارشنبه 1387/03/22     | 

 

هذيان

 

 خودم كه مي‌گويم هميشه

به زبان ديگران هم مي‌آيد گاهي

آدم عجيبي شده‌ام من

كه شيطان كوچكي در او نعره مي‌كشد

و فرشته‌اي مرهم مي‌گذارد

بر زخم‌هاي هميشۀ شانه‌هايش

كه خستۀ غم‌هاي‌ بسياري‌ست

كه هنوز نديده آنها را

همين و حرف‌هاي ديگري هم

 

+  چهارشنبه 1387/03/01     | 

 

و آن‏ روزِ زيبا

سه‌شنبه‌اي بود كمي آفتابي

و گاه و بي‌گاهِ روز

باران مي‌باريد

ارديبهشت بود

و من در خاطره‌ي شبي

كه تو به سمت خانه مي‌رفتي

با حسرتِ ناتمام ماندنِ «كوچه»

و لحنِ تو وقتِ دكلمه‌ي شعر

عشق‌بازي مي‌كردم روي نقشه‌اي

كه تو  در خيابان ولي‌عصرش بودي

و نمى‏شد نقشه را تا كرد

تا از جاده‌ي ديگري

به من رسيده باشي

حتّا، كوچه و خيابان‌ هم

چه‌بسا اشك‌هايي كه نذر كرده‌ام

براي سقفِ مشترك يك شب

و دهاني پُر بوسه.

 

 

پي.‌نوشت )؛ امروز چهارشنبه براي ديروزِ سه‌شنبه

 

 

+  چهارشنبه 1387/02/25     | 

 

هميشه يكي بدهكارم

به دختركي كوچك و شاد

كه هر شبِ بي‌گاهِ وسوسه

در دست‌هايت پير و فرسوده مي‌شود

 

پي.‌نوشت )؛ الان. نيمه شبه. ۲۱ ارديبهشته و من، نمي‌دونم چرا شاعرانه نمي‌شه فضا، هوا، روزا، شبا ... هي روزگار ... تُف بهت!

+  شنبه 1387/02/21     | 

سوغات

من،

سر به زير،

با نگاهي غريب،

نشسته بودم روي پله‌ي يكي مانده به آخر، 

سايه‌ي خيس پل خواجو كمي بالاتر،

و قافيه‌اي نمناك،

نزديك بود شعر شود نبودنت عزيز ...

اينجا، دورتر از هواي آن خيابان،

و بوي پيراهن تو ...

سنگيني وزن شعر مي‌افتد،

بر تنهايي غمگينِ حدودِ من،

آه! ... ليز خورد!

و تمام آن كلمات سپيد،

سقوط كرد.

و پائين تر از افقِ دورترين نگاه،

غرق شد،

در خاطرۀ بهاري زاينده رود ...

با تو، ... حكايتي ديگر،

اين سفر امّا، ...

گذشت !

*

خاطره‌ي تو فراموشم نمی‌شود

هرگز

در سمتِ خلوتِ آن ميدان بود

كه از تو گذشتم

تو رفتی

...

 پي.‌نوشت )؛ ارديبهشتِ پارسالِ اصفهان چه صفايي داشت ...

 

+  دوشنبه 1387/02/16     | 

 

 

هر صبح،

در چشمه‌ي آفتاب

مي‌شويم سياهِ چشمهايم را
هر عصر،

با آرزوي كوچك و شادي

آذين مي‌بندم حدودِ بي‌حوصله‌ي قلبم را

هر شب،
كنار پنجره مي‌نشينم

حرف‌هاي زيادي دارم

شايد، عطر پيراهن تو در نسيم

اميدوار كند اندوه سردِ دست‌هاي خيس مرا

 

 

+  یکشنبه 1387/02/15     | 

 

 

رهگذر دوست‌داشتني

                           عاشقت مي‌شوم دست آخر

به فریب همين حرف‌هايي كه نمي‌زني با من

جادو شده‌ام

به طلسم ِ آبي سكوتِ تو

وقتي از بي‌نشان‌ترين دوردست آمدي،

بدون زين و اسب و سبد،

مهربان بودی

و من،

از ميان تمام خدايان زمين

به آفريدگار ِ تو

و آيه‌هاي مقدّس چشمانت

                                    مؤمن شدم!

اما، تنها گمانِ اشتباه تو اين است؛

باور نمي‌كني عاشقت شده‌ام آخر ...

 

 

+  شنبه 1387/02/14     | 

 

تا اطلاع ثانوي تعطيل است.

 

+  چهارشنبه 1386/12/29     | 

 

 

سفر

همۀ شك من

به آيۀ «امن يجيب» مي رود

اگر به بوسه‌هاي داغ ِ هميشه‌ات

بدرقه‌ام نكني!

  

پ .ن )؛ دلم مي‌خواهد هي يادِ آن روز ِ سرد و غم انگيز بيفتم در زمستانِ پارسال كه بعد از يك دلِ سير گريه كردن، نوشتم اين كلمات را كه نمك مي‌پاشد به زخمم و درد مرا تازه مي‌كند هي ...   

 

+  دوشنبه 1386/09/26     | 

 

 

هي خيالِ بودنِ تو

مي آيد و مي رود

مي آيد و مي رود

به گمان من اينگونه مي رسد

كه توصيفِ اين روزهايم

هميشه حرفي كم دارد

حرفي كه به اندازۀ خنده هايت

شيرين باشد

و به قدر ابهامِ دستهايت

دور باشد!

شبيه همانِ راز هميشه

كه در چشم و دهان و سينۀ من پنهان مانده،

و بوي چشم و دهان و دستِ تو را مي دهد ...

مي خواهم اعتراف كنم

حوالي آن خيابان

داستانِ شبي را از من دزديدند

كه حكايتِ اثر انگشتِ تو بود

بر شكم برآمده ام

 

 

+  پنجشنبه 1386/09/08     | 

 

طعم تلخي دارد

همۀ اين رويا

بي تو

*

طعم ندارد

نگاه ِ سرد ِ تو

*

ناگزير

گم مي كنم تو را

لا به لاي خطوط ِ دَرهم ِ

فنجان قهوه !

*

بي تو

يك سرنوشت تازه

بدون شمع و آينه

هوس كرده ست

دلم !

*

عشق بازي

گل هاي پيراهن ام

رنگ مي گيرد

از سُرخي بوسه هايت

*

در ظلمت

دوست مي شوم

با اين روياي روشن

كه هر شب مي گذرد

از خوابِ چشمهايم

*

عشق ِ من

 

بوي دهان تو را مي دهد

آوازهاي رنگين ِ صداي من

*

پ . ن )؛  خب، آدم ذوق كه سهل است شايد از شدت خوشحالي اش بال هم در بياورد وقتي يكهو بيايد سروقت اينجا، ببيند يكي خوانده است اين حرفها را، نه بلعيده است انگار! و شعر گفته براي روي دلتنگِ حرفهاي آدم.

اينجا خوانندهء زيادي ندارد گويا. آن كنتور كه اينطور مي گويد. من مي گويم اينجا خواننده اي دارد كه زمين بدون آن مباد! مرا بس است او  

شاعر خوب و مهربان ِ اين باغ منت گذاشته اند بر من. برداشت و تعبير خودشان را از حرفهايم، كامنت گذاشته اند. بي نهايت حظ بردم. لذت غريبي داشت خواندن شعرهايش.  گفتم عيان باشد در صفحه كه بي نصيب نمانند رهگذران. سپاس او را نتوانم بس كه خالص است و عاشق ...

 

+  پنجشنبه 1386/09/01     | 

 

 

بوسه

بدرقه مي كني مرا

عطر ليمو مي چكد

از لب هايم

*

...

رستگار مي شوم

در اين قمار

كه به يغما مي بري مرا

با اين نگاهِ مات

سكوتِ سرد

*

بي تو

سوخت

در پيلۀ اندوه

پروانۀ من!

*

از من تا من

كودكي در من

شير و عسل دوست دارد

خودم اما نه!

 

 

+  سه شنبه 1386/08/22     | 

 

 

خاطره

 

 

 آن شب

در رأس ساعت

ماه

در جايي بود

نزديك به خيابان

و كمي بعد

باران بود

كه پشتِ رفتنِ تو

مي باريد ...

 

 

* اسفندماه بود شايد بيست و ششم و يا هفتمش ...

 

 

+  یکشنبه 1386/08/13     | 

 

 

چه شكلِ غريبِ دل آزاري است

اين عشق

در نگاهِ ديگران

كه دلواپس نمي شوند هيچ گاه

براي تنهايي يك گل سرخ

در سياره اي دور

 

 

* جمعه يازدهم آبان ماه همين فعلن

 

 

 

+  جمعه 1386/08/11     | 

 

 

نمي شود گفت؛

من خوبم. خيالي نيست! مَلالي هم.

هي خوابِ خودم را مي بينم

از سايۀ سه مردِ سياه مي گريزم

هراس مرگ و بيمِ آتش و احتمالِ دوزخ

و ناگهان،

محو مي شوم

در گسترۀ آسمانِ روبرو

كه ربطِ معلومي دارد

با هواي حضور تو

يعني، يك وقتي هم، مي بيني

فراموش كرده ام خاطرۀ اين خواب را

جلوتر آمده ام تا ببوسي مرا

 

 

* ششم آبان ماه يك هزار و سيصد و الان!

 

 

 

 

+  یکشنبه 1386/08/06     | 

 

 

من حاضر بودم

حتی به خاطرِ يک حرفِ سادۀ بي رنگ،  
آن صداي نرم و خيس،

و همين دقايقِ ناچيز

كه همۀ سهمِ من است

از بودنِ هميشۀ تو
هزار بار، شايد هم بيشتر

از آتشِ اين دوزخِ دلخواه بگذرم!

 

* 24 مهرماه 1386 سه شنبه

 

 

 

+  چهارشنبه 1386/07/25     | 

 

 

عاشقانه

 

دوستت دارم، ...

بايد برايت بگويم،بنويسم، بسرايم

با لحني که صداي آب مي دهد

با واژه هايي كه رنگ انار دارند

در وزني كه عاشقانه ترين غزل را مي توان سرود

اين شعر

از سرچشمۀ نگاه تو

به درياي مواج دل من مي ريزد

آرام آرام تو را،

براي من مي سرايد

بايد کمي صبر كنم،

تا به دور دستِ تو برسم

در فراسوي روياها

محال است که عاشقيِ تو از ياد من برود!

گاهي كه غمگين مي شوم،

نرم نرم اشک مي ريزم،

براي اين كه بداني،

دلم براي تو  تنگ مي شود...

مي بيني،

گاهي من نيز حيرت زده  مي شوم

از شدتِ زياد دوست داشتنت!

چاره اي نيست اما انگار

ناگزير، عاشقت مي مانم...

 

* سه شنبه ۲۶ / ۴ / ۱۳۸۶

 

 

+  جمعه 1386/07/06     | 

 

 

تكليف

 

سعديا با يار عشق آسان بود

عشق باز اكنون كه يار از دست رفت

 

 

 

چيزي عوض نشده

هنوز هم دنياي من

به رنگِ خنده هاي توست

كه ميان كلام و صدا مي رقصد

بلند مي شوم

آخرين ذره هاي شب را تكانده ام

تمرين مي كنم

تو را بيشتر دوست داشته باشم    

 

 

با چشماني بيدار

خوابِ روزهايي را مي بينم

كه آفتاب نمي شود صبح هايش...

 

* سه شنبه. دوم مرداد يك هزار و سيصد و هشتاد و شش

 

 

 

+  چهارشنبه 1386/07/04     | 

 

باغ رويا

 

هر روز صبح،

خورشيد در شرقي ترين سمت دلم طلوع مي كند

و هر شب،

ماه در ميانۀ نزديك ترين وقت آسمان مي ايستد،

دست تكان مي دهد

و ستاره هاي چشمك زن،

به خواب هاي روشن من لبخند مي زنند

در سرشاري شاخه هاي تابستاني

قدم مي زنم؛

با نگاهي خيس، حسي عريان، پايي برهنه

و دوباره زندگي مي كنم،

همۀ لحظات زندگي ام را،                       

بعد از آن پيچ ِ آخر ِ زمستان،

كه چونان پرنده اي،

به فصل ِ بهاري آغوشت كوچ كردم...

گرماي دستت را حس مي كنم هنوز

انگشتان مرا گرفته اي

و نبض زير لبم تند مي زند

با تو حادثه اي را كشف كردم

كه از سرنوشت من گريخته بود

يادم هست،

آسمان آبي بود

و زمين سراسر جنگل

به وقت تهران،

چند ثانيه مانده بود به تو

و من به قدر فردا

همواره عاشقت بودم

اين است عاقبت بي خوابي و شعر

و سرخوشي يك قلب در خلوت شب

با آوازهاي غريبي كه زمزمه مي كند

و اين پنجره، كه عاشق ترم مي كند

و اين كوچه، « سر مي شكند ديوارش»

 

 

پ . ن )؛ پنج شنبه، شب بود. ۲۸ تيرماه ۱۳۸۶ كه خودم مي دانم براي چه (يا كه!) گفتم، نوشتم اين حرفا رو ...

 

 

+  یکشنبه 1386/07/01     | 

 

چشمهايم را مي بندم

عطر خيالِ تو مي پيچد

دستِ مرا مي گيري

توي دلم

قند آب مي شود

آب، سيل مي شود

سيل مرا مي برد

به سنگ و صخره مي زند

از خواب مي پَرم در اين ميان

ذراتِ سياهِ شب

روي طرحِ سادۀ لباسِ من

نشسته اند

و رازي سخت

در شكافِ سينه هايم

 

پ . ن )؛ دست و پاي آرزوهايم را بسته ام به آن خيالِ محالِ دور پرواز كند شايد...

 

 

+  شنبه 1386/06/31     | 

 

گاهي خيال مي كنم

هرگز در آن خيابان نبوده ام

دنبالم نمي آيي

يعني نقشي از من